تبليغاتX
عشق و دیوانگی

 

مرا به یک "شب طولانی"

               به مهمانی "چشم هایت"

                                        دعوت می کنی؟!

 

 

- سه شنبه 21 مهر1388ساعت 15:34 نینا مرادی |

 

 

روزهای گرم تابستون دارن یکی یکی می گذرن و علی رغم همه گرمایی که دارن حتی برای من که خیلی گرمایی هستم لذت بخشن .

این روزا همه جا جشنه امروز که رفته بودم نمایشگاه نقاشی خط ،بین  راه دیدن شهر که چراغونی شده و آذین های شهر حس خوبی بهم میدادن.

همه شاد بودن بهانه ی این شادی فرقی نمی کنه مهم اینه که همه خوشحالن .

امروز وقتی از نمایشگاه برمی گشتم به دوستایی که تو گروه خوشنویسی دارم فکر می کردم واقعا دوستی با اونا از اتفاق های مهم زندگی منه که هم باعث پیشرفت من شدن و هم باعث آرامشم.

برام خیلی جالبه که در تمام مدت این یکسال هیچوقت هیچکدومشون از اون یکی بد نگفت همه از موفقیت های هم خوشحال بودیم همه تو شادی ها با هم بودیم و خداروشکر غصه خاصی نداشتیم که با هم شریک بشیم راستش این گروه علاوه بر اینکه دوست داشتنی هستند همیشه به خاطر رفتارشون برای من جالب و آموزنده بودندز

 همیشه از دبیرستان تا دانشگاه -چه وقتی کاردانی بودیم- چه حالا، همیشه وقتی یه گروه بودیم ، حتی یه گروه کوچیک باز هم پشت سر هم حرف می زدیم! شاید همیشه هم از پیشرفت هم خوشحال نمی شدیم و دوستی هامون ظاهر عمیق و باطن ضعیفی داشت شاید خیلی کم پیش اومده بود که با جرات رو دوستی کسی حساب کنم و ازش کمکی بخوام ( مخصوصا كمك فكري) حتی یه بار وقتی از یه دوستی کمکی خواستم رفتارش بعد از اون انقدر با من بد بود که صد بار خودمو سرزنش کردم که ای کاش کمک نخواسته بودم. و گاهی انقدر دوستی هامون سست بود که با کوچیکترین حادثه تارو پودش از هم جدا می شد.

امروز خیلی خوشحالم که دوستایی به این خوبی دارم که همیشه از روز اول برای پیشرفتم بهم کمک کردن ، خوشحالم که رفتار خوب اونا روی من هم تاثیر گذاشته و حتی به آرامش من کمک زیادی کرده.

این روزا به این نتیجه رسیدم که دوست خوب اونی نیست که تو مدت زیادیه میشناسیش یا ساعت های زیادی کنارش بودی ، دوست خوب اونیه که تو همون لحظه های کمی که در کنارش هستی در آرامشی  ، حرفای تو تو دل اون جاش امنه و اگه یه روزی دلت از این دنیا گرفت و حرفاتو بهش زدی نگران نمی شی که ازون حرف خصوصی دیگران هم با خبر بشن.

 دوست خوب اونی نیست که سر یه جعبه کادو میذاره و میره و انقدر دلش کوچیکه که حتی عروسیشم دعوتت نمی کنه ...

 

این پست فقط یه بهانه بود ، دلم می خواست اسم دوستایی که دوسشون دارم ، دوستایی که حضورشون به من آرامش و احساس امنیت می ده ، را اینجا بنویسم تا اگه یه روزی بی معرفت شدم و از یاد بردمشون ! با خوندن اینجا یادم بیاد که یه روزی یه آدمایی بودن که من چقدر بهشون افتخار می کردم و چقدر به خاطر حضورشون خدارو شکر می کردم.

دوستای خوبم : نسیبه، طیبه، حدیثه،سمانه و طاهره  از اینکه این یک سال با رفتار خوبتون کمکم کردید تا خودمو بهتر بشناسم و زودتر خودمو پیدا کنم ممنونم و از صمیم قلب دوستتون دارم.

 

 

- شنبه 17 مرداد1388ساعت 17:28 نینا مرادی |

 
 
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین ها وآفرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از اسمان کینه بر سرم ببارد
تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
 
 
پ.ن : یادم باشه یادمون باشه ...
 
 
- جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:54 نینا مرادی |

 

خب امتحانای این ترم هم تموم شد و من بالاخره تونستم یه نفس به راحتی بکشم،

در تمام مدت امتحانات داشتم برنامه ریزی می کردم که چه کارایی بعد از امتحانا باید انجام بدم که خستگی این مدت جبران بشه و حالا دارم اون کارهارو انجام میدم .

این روزها رو خیلی دوست دارم روزی چند ساعت خط می نویسم و چند ساعت هم با کتاب هایی که خیلی وقته منتظرم که بخونمشون می گذرونم (مائده های زمینی، تضادهای درونی، رونوشت بدون اصل ، کیمیاگر، شاهزاده امی تیس و...) می تونم بدون نگرانی سریال رستگاران و حتی جومونگ! ببینم و شب ها حافظ بخونم و ساعت ها به آسمون نگاه کنم و اصلا نگران این نباشم که ممکنه فردا دیر از خواب بیدار بشم !

این روزهای پرآرامش فقط یه چیز کم داره و اونم ایوون خونه پدربزرگه و شب همراه با صدای هوهو ی جغد پیر ...

 

- یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:36 نینا مرادی |

 

تو را به ستاره ها

به من بگو

تو در شب چشم هایت چه داری

که اینگونه آرامم می کند؟

 

- سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 22:37 نینا مرادی |

 

 

               

 

چرا هر شب یک عده می آیند

فانوس شکسته ما را به کوچه می برند؟

چه کارمان دارند؟!

 

- چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 19:55 نینا مرادی |

 

          

خب دیگه تعطیلات هم تموم شد و من در این تعطیلات دو تا کارو به خوبی انجام دادم که یکیش خوابیدن بود و دومیش خوش گذرونی! دریغ از یک صفحه درس، یک کلمه خوشنویسی !

همه روزهای امسالو از اولش دوست داشتم ولی روز 13 یدر یه چیز دیگه بود...

توی یه دشت بزرگی نشسته بودم که نگاهم به کوه افتاد ، یه نگاهی به ارتفاع کوه انداختم، خیلی وسوسه انگیز بود، همش با خودم میگفتم اگه اون بالا بودم حتما با صدای بلند فریاد میزدم ... اگه اون بالا بودم ... اگه اون بالا بودم ... به خودم که اومدم اون بالا بودم ...

***********

از اون بالا چقدر پایین قشنگتر بود حتی آدما هم قشنگتر بودن ، نگاه کردن به اونا که هر کدوم به یه طریقی داشتن سیزده شون رو بدر می کردن منو به وجد می آورد، بعضی ها می خندیدن، بعضی ها بازی می کردن، بعضی ها هم مثل من تو تنهایی خودشون بودن و با خودشون خلوت کرده بودن ...

چقدر آهنگ"آواز پری ها"ی داریوش اونجا دلچسب بود :

آه هستی جز تمنای تو نیست/ آه لذت جز تماشای تو نیست/ یک نفس دور از تو باشم مرده ام/زندگی جز مرگ در پای تو نیست ...

 

خیلی وقت بود دلم می خواست برم یه جای دور و با صدای بلند فریاد بزنم، انگار فرصت خوبی پیش اومده بود ، چشامو بستم که فریاد بزنم اما صدای قشنگ پرنده ها مجبورم کرد سکوت کنم و نفس بکشم ، هوا پر از اکسیژن بود، پر از حس زندگی ، پر از صدای پرنده ها، انقدر حالم خوب بود که دلم میخاست دو تا بال در بیارم و پرواز کنم .

 

خودمو به بلندترین سخره اون کوه رسوندم و با صدای بلند فریاد زدم  و شعر خوندم ، انگار این فریاد سالها بود تو گلوم گیر کرده بود ، انگار همینو می خواستم، آروم شدم، سبک شدم .

 یه لحظه به زیر پام نگاه کردم، چقدر در اوج، ترس از سقوط وحشتناکه اما در عین حال یه هیجان شیرینی داره ، هیجان ِ تلاش برای در اوج موندن ...

اون  لحظه های قشنگ با صدای یه دوست تبدیل به رویایی ترین لحظه های عمر من شد و اون روزو به روزهای بی نظیر زندگیم اضافه میکنم .

.

.

.

************

من که اون بالاها خیلی بهم خوش گذشته بود و هر چی یقیه بال بال می زدن پایین نمی رفتم ، با صدای موتور عموم که تا دامنه های کوه اومده بود به سمتش حرکت کردم ، نمیدونید بعد از یه کوهنوردی حسابی یه موتورسواری حسابی با سرعت بالا چقدر ميچسبه، همینطور وسطی بعد از موتور سواری.

در آخرین مرحله سیزده بدر به محض اینکه نوازنده کیبورد شروع کرد مردم همه ریخته شدن وسط و حالا نرقص کی برقص ، کردی و ترکی و رپ و بندری و خلاصه هر چی که زد ملت رقصیدن و حسابی جای پلیس 110 هم خالی کردن.

 

 

- چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 15:8 نینا مرادی |

 

            

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن.

 

یه سال دیگه هم گذشت یه سال دیگه از عمر خوشبختی هامون  و یه بار دیگه بهار زمستونو فراری داد اگر چه زمستون فصل مورد علاقه منه اما امسال زیبایی بهارو بیشتر از همیشه درک کردم، وقتی که بیرون از شهر درختارو میدیدم که مثل یه عروس تور سفید به سرشون کرده بودند حس واقعی زندگی تو رگهام جریان پیدا می کرد انگار معنی زندگی که مدتها براش دنبال واژه ها میگشتم لابه لای همین درخت ها بود، چقدر تنفس تو این هوا لذت بخشه انگار به آدم زندگی دوباره میده و در واقع بهار اوج قدرت خدارو نشون میده - زنده شدن مرده ها ...

 

وقتی به سالی که گذشت نگاه میکنم خیلی خوشحال میشم که بیشتر از همیشه از وقتم برای زندگی کردن استفاده کردم و از روزها و لحظه های خیلی خوبی که داشتم بیشترین لذتو بردم، برای هدف هام بیشتر از همیشه تلاش کردم و موفقیتهام بزرگتر از همیشه بود خوشحالم که در سالی که گذشت از خودم راضی بودم، خوشحالم که کمتر حسادت کردم و کمتر بدی هارو دیدم و خوشحالم که احساس میکنم بزرگتر شدم...

 

امیدوارم امسال کنار سفره های هفت سینتون ، کنار ماهی های قرمزتون ، کنار عزیزانتون و کنار دوست داشتنی هاتون بهتون خوش بگذره ، امیدوارم فصلها تغییر کنند و برگهای درختا زرد و نارنجی بشن و بیفتن اما شما همواره سبز باشید

 

 

- یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 14:11 نینا مرادی |

    

                

 

الان که دارم این پستو می نویسم صداهای شدید انواع ترقه و نارنجک و ... از هر طرف به گوش میرسه و من هر لحظه دلم میلرزه و میترسم که نکنه اتفاق بدی بیفته.

بس که بعضی از مردم ما فرهنگ هیچ چیزی رو ندارن امروز کلاس خوشنویسی نرفتم چون می ترسیدم یکی برای خنده یکی از همین نارنجکارو جلوی پام بندازه و زخمی بشم .

من که نمی دونم کجای فرهنگ و سنت ما ترکوندن نارنجک هایی که دست کمی از نارنجک واقعی ندارن از رسوم چهارشنبه سوری بوده؟!

به قول مامان خدا کنه زودتر "افسانه جومونگ" شروع بشه شاید بعضیا به این بهانه برن خونه هاشون!!

بگذریم ...

امروز از اونجایی که پدربزرگم خونه ما بودن و معتقدن که روز چهارشنبه سوری باید خونه تکونی تموم شده باشه وگرنه تا آخر سال خونه نا مرتب می مونه !! ما هم مثل کوزت از صبح کار کردیم و خونه تکونی رو تموم کردیم  تنها چیزی که تونست کل خستگی رو از تن من بیرون بیاره " پاندای کونگ فو کار" بود

 گذشته از جذابیتش یه درس خوبی هم به من داد و اون اینکه اگه خودمونو باور داشته باشیم حتی می تونیم جنگجوی اژدها بشیم .

 

- سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 20:7 نینا مرادی |

 

                              

 

امروز بعد از چند روز بی کامپیوتری بالاخره حس مهندسی !!! گل کرد و کامپیوترو درست کردم . آخه نمی دونید من چقدر دلم برای اینترنت و وبلاگ های دوستام تنگ شده بود. زندگی بدون اینترنتم سخته ها !

این روزا خیلی حس متفاوتی دارم ، مثل اینکه هیچ فرصتی برای زندگی کردن ندارم! مدام عجله دارم. بر عکس همیشه اصلا حس شجریان و بسطامی و .. ندارم (البته به جز فسانه)، دوست دارم یه آهنگی گوش بدم که خیلی تند و شاد بخونه روم به دیوار مثل ساسی مانکن و البته آهنگ دریا که از بس گوش کردم شبا خوابشو می بینم !

خرید برای عیدو خیلی دوست دارم ، شلوغی خیابونارو دوست دارم و آدمایی که همه به یه بهانه دارن خرید می کنن و اون بهاره. اونا هم دارن سعی می کنن تا جایی که ممکنه شبیه بهار بشن و مثل درختا لباسای نو و تازشونو به تن کنند ...

مانتوهای مختلف، شال های رنگی ، کفش های جیگیلی! همه و همه حس خوبی به من میدن حتی اگه همه مغازه ها رو برای پیدا کردن یه شلوار که دمپاش خیلی تنگ و خیلی گشاد نباشه گشته باشم! 

یه هیجانی در چهره آدما می بینم که خیلی دوسش دارم .راستی چی می شد اگه هر روزمون مثل این روزا بود ؟!

برای سال جدید چند تا تصمیم گرفتم (تصمیم کبری ) که در پست های بعدی در موردش صحبت می کنم.

راستی!

خیلی وقته که دلم می خواد از دوست خوبم پگاه تشکر کنم . چون این چند وقته با پست هاش حس های خیلی خوبی رو به من منتقل میکنه، گاهی این نوشته ها انقدر به حسی که دارم نزدیکه که احساس میکنم خودم نوشتمشون .

مرسی ی ی ی پگاه

 

- دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 19:30 نینا مرادی |

Designed By: faust